|
مصیبتهایی که تو پیام نور کشیدیم وصدامون در نیومد
|
نه اینکه کاری تا حالا نکرده باشیما نه تا جایی که تونستیمو عقلمون به جایی قد داده تلاشمونو کردیم ولی ای کاش می شد فهمید آیا درست بوده این تلاشها، و آیا الان کاری که می کنیم درسته و اگه نیست چکار کنیم؟ زحمتمونو بیشتر کنیم یا جهتشو تغییر بدیم (آخه به کدوم طرف؟؟)
خداااااااا چکار کنیم؟ عمرمون نابود شد....
تازگیا با تمام وجود حس میکنم که اشتباه کردیم آخه اینجایی که هستیم اونجایی نیست که تصورشو میکردم کاش یه راه بلد خبره داشتیم و بهش اقتدا میکردیم.
اشتباه اول من برمیگرده به دوره پیش دانشگاهی که فکر کردم هنر تست زدن همون هنر تشریحی نوشتنه و مثل همیشه من اولم(زهی خیال باطل) (یک درس مهم: شاید و باز هم شاید راه درست غیر از اون چیزی باشه که ما آماده ی طی اون شدیم): اون سال من رشته ی ریاضی پیام نور قبول شدم و انصراف دادم به امید سال آینده و دانشگاه شریف و یا حداقل یه دانشگاه دولتی!!!!!!!!! البته تا اینجای فکرم ستودنی بود ولی راهی که داشتم میرفتم سمت دانشگاه دولتی نبود بلکه بازم سمت پیام نور بود و من غافل از این خصوصیت خودم بودم این که تو محیط رقابتی خوب درس میخوندم و خارج از رقابت هیچی.....
و من پیام نورو انتخاب کردم و واردش شدم . این محیط نه تنها رقابتی نبود بلکه درس خوندن توش اختیاری بود و این یعنی نقطه سقوط من.نه اینکه ارادشو نداشته باشم بلکه دلیل اصلیش این بود که هیچ کششی نسبت به درسا نداشتم.
بعد اینکه تو پیام نور پر از آه و حسرت پیشرفت شدم خواستم برا ارشد بخونم و جبران مافات کنم(شایدم عقده هامو خالی کنم) ولی با کدوم حس و حال؟؟؟؟؟؟؟پیام نور به شدت ازم انرژی گرفته بود و یه چیزیم یادمون داده بود که بیشتر از ادامه تحصیل ناامیدم میکرد واونم اینکه: "نتیجه آزمون جزء قضا و قدر محتومه پس دیگه خودتو نکش که نتیجه ی بهتر بگیری" میدونم دیدگاه اشتباهیه ولی این درسیه که ضمیر ناخودآگاهمون خوب یاد گرفته و همونطور که میدونید ضمیر ناخودآگاه عقل نداره تادرست و نادرست و تشخیص بده.......... منم انرژی و مثال کافی ندارم که درست تعلیمش بدم
و اما کار...............برا کار کردنم راهش این بود که تا وقتی تو دانشگاهیم یه کاری رو شروع میکردیم که این کارم نکردیم و الان مثل آدمای سردرگم هستیم تا کی و چه موقع دوباره تو مسیر صحیح زندگی قرار بگیریم.
کل زندگیمون شده آزمون و خطا و فقط خطا
خانوما فرمودن تا یکماه دیگه مدرکتون آمادست.
یکماه بعد:
با کاوه بیرون بودیم که پیشنهاد داد یه سر بریم دانشگاه.
راهمونو کج کردیمو تشریف بردیم دانشگاه.
سلام خانوم فلانی مدرک ما آمادست؟![]()
خانوم فلانی: نخیر
مگه کی درخواست داده بودین؟
-یکماه پیش![]()
خانوم فلانی: اوه چه خبرتونه به این زودیاومدین دنبالش؟
-آخه لازمش داریم![]()
خانوم فلانی: دو سه ماه آینده شاید آماده بشه فعلا که هر روز مراسم تودیع و معارفه رییس داریم.
کاوه از کوره دررفت: مگه چیکار می خواین بکنین یه امضاست دیگه![]()
کاوه جان به خودمون رحم نمیکنی به مدرکامون رحم کن بیا بریم![]()
![]()
ولی خب بدقولی نکردن آخرش مدرکمونو دادن(لی لی لی لی لی لی).
حاجی مسئول امور مالی
:فیشاتو اوردی؟
-همممممممممممشو
:بده کنترل کنم.
-بفرمایید.
(۱۰دقیقه بعد)
:درسته فقط می مونه ۷۶۰۰تومن بدهی دانشگاه به شما
، از انجایی که این مبلغ به شما مسترد نخواهد شد انصراف استرداد بستانکاری مینویسی و پاشم امضا میکنی.
-باشه(یکی نیست بگه اگه بدهکار بودم شما می بخشیدین
؟
:می بری دوتا فیش به حساب دانشگاه پیام نور واریز می کنی /هزار تومنم دستی به من می دی این فرمم پر میکنی برمی گردی اینجا.
-چشم![]()
رفتم نزدیکترین شعبه بانک- اوه پسر چقدر شلوغه
کارم که تو بانک تموم شد رفتم عکاسی عکس جدیدگرفتم(اخه عکسای قبلی رو قبول نکرده بودن ،اه اه چقدرم بد افتادم )
برگشتم دانشگاه
-سلام مسئول امور مالی
:سلام سهراب دانشجو......... فیشایی که واریز کردی رو بده
فیشارو دادم و بعد یکم معطلی پروندم از زیر دستش در اومد(آخ جون).
بعدش منو همراه یه نفر از طرف امور مالی فرستادن پیش رئیس کل امور مالی و....
پرونده دوباره برگشت زیر دست خانوم سعیدی.
ایشون فرمودن برو فردا با عکست بیا.
شب خوابیدم صبح پاشدم رفتم پی عکسا و اونارو گرفتمو بردم یکشو چسبوندن رو همون برگه که توش کلی امضا جمع کرده بودم و گفتن ببر دکتر(رئئس دانشگاه) امضا کنه.
اونم رئیس مهر زدو فعلا دامام شد تا بعد....
بقیشو تو مطلب بعدی میخونیم![]()
سه شنبه صبح اول وقت۷:۴۵ُ با اتول داداش رفتم دانشگاه یه سر به ساختمان اداری زدم -خبری نبود -راهمو کشیدمو رفتم کتابخونه اونجام کسی نبود علی رغم همیشه به مسئول کتابخونه عرض سلام کردم،حتما داری فکر می کنی چرا؟![]()
نیم ساعتی نشستمو دوباره رفتم ساختمان اداری ... نخیر خبری نیست!!!!!!!! ساعت ۸:۱۰ُاست ولی هنوز کارمندا آماده کار نبودن.
دوباره کتابخونه...
بازم ساختمان اداری....
ااااا![]()
در اتاق فارغ التحصیلی باز شده( دوتا پشتک )
سلام خانوم سعیدی آره منم همون دانشجوی همیشگی........
دوتا برگه گذاشتن لای یه پوشه گفتن برو امضا بگیر هر وقت تموم شد بیار همینجا.
امضای اول:جناب امور فرهنگی
امضای دوم:جناب معاون رییس (به افتخارشون
)
امضای سوم:مسئول کتابخونه-سلام صبحم را به یاد آور-
امضای چهارم:مسئول آزمایشگاه -این امضا برام خیلی زمانبر بود به دلیل بی در و پیکر بودن دانشگاهمون که نفهمیدیم بالاخره آزمایشگاه به ساختمون جدید منتقل شده یا نه
-
بقیشو تو مطلب بعدی می خونیم![]()
بستم اسفند ماه یه فرم جهت بررسی صدق گفتارمون مبنی بر تمام شدن واحدهامون پر کردیم شماره هامونم گرفتن تا باهامون تماس بگیرن.
عید گذشت.
یه ماهم بعد عید گذشت.
یکشنبه صبح کاوه زنگ زد:
کاوه:سلام مهندس کجایی؟
من:سلام مهندس جان من بیرونم، چطور مگه؟
کاوه:چند دقیقه پیش از دانشگاه با من تماس گرفتن، گفتن فردا مدارکمو ببرم با تو تماس نگرفتن؟
من:نمیدونم شاید با خونه تماس گرفتن به گوشیم زنگ نزدن.
کاوه:اگه باهات تماس گرفته بودن اطلاع بده هماهنگ شیم با هم بریم.
من:باشه مهندس جان.
کاوه: خداحافظ.
منم خداحافظ.
وقتی رسیدم خونه آی دی کالر تلفنو چک کردم خبری نبود ،از همه اهل بیتم پرسیدم کسی زنگ نزده بود.
دوشنبه کاوه رفت و کاراش انجام داد.به منم زنگ زدن که سه شنبه دانشگاه باشم.
بقیشو تو مطلب بعدی بخونیم![]()